تبليغاتX
۩۞۩.*•. سکوت پر فرياد .•*.۩۞۩

هییییس !

 

بيا ببين من چقدر از اين دنيا عقبم

 

اگه جفت پا نپرم که دنيا يه زره ام

 

عوض نميشه ميخواي روياي شبم

 

واست بگم و بري دنبال هوس

 

من چند ساله همش درگير رويايي ام

 

که توي خواب گويا ديدم

 

بعضي روزا ميرم يه جاي تاريک

 

و خلوت تا که برگرده عقلم

 

سره جاش و پاشو به من نگاه کن

 

يه زره تا صبح مونده نگاه کن

 

سربالايي و همه درگير زمين

 

ماها گم شديم اينجا توي مهي غليظ

 

تو بشين نه نيست و نري وقت نيست

 

خوب همين دليل شد بشي اثير تو

 

آره بخيل شد نرسيدي به حقش

 

پس نگو چرا همش مسئله جنگه

 

ها ؟ چرا؟

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

اينجا در به در بايد پي دارو بري

 

تو اين درياي خشک بايد بي پارو بري

 

اينجا انسانيت وجدان دو حرف گنگه

 

آره امنيت قانون و فرد مرده

 

آينده ي همه ي جوونا تاريک و سرده

 

راه زندگيشون دود داره باريک و پسته

 

زنهاي شهر من از نظر روحي مريض

 

مرداشون شهوت دارن کوهي حريص

 

همه دنبال مسکن هستن

 

همه ي مردم ما خستن از غم

 

دستم اصلا به نوشتن نميره

 

که يه دختر هفده ساله ميره

 

دنبال سقط بچه

 

اگه توصيفاتم به جهنم ميکنه سير

 

خوب به من چه

 

حاصل هوسش يه جنين مرده

 

خون بچش رو مثل يه گرگ دريده خورده

 

جنيني بي گناه که رنگ خيابون رو نديده مرده

 

گناه رو از سر خود پاک کن و بگو

 

اهريمن شريک جرمه

 

کي گفته که محرمه يه دختر واست پسر؟

 

حرف داره ابوالفضل واست پسر

 

شهر من چي داره يه مشت فرد خاطي

 

تو آسمون خراشهاي آهني يه مشت قلب خاکي

 

اگه براي تو زجره حرفهام

 

دعا کن که زلزله بياد يهو غرق شه دردها

 

زلزله اي که همه چي رو با خودش ببره زيره آوار

 

مرد زن مرگ گناه ظلم نفاق نيست شه زيره آوار

 

واسه من هر کوچه مصرعي و هر خيابون يه بيت شعره

 

خيابونهاي شهر من بت نداره ولي بيت شرکه
 

+ تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

زندگي يه قصه است که وقتي ميري تو بطنش

 

ميبيني با همه اتفاقات شيرين و تلخش

 

فقط تلخي هاي روزگار شد نصيب ما

 

جاده ي ابريشم يه کوره راه نصيب ما

 

يه کم فکر کن و توي زمانه سير کن

 

زندگي يعني چي واسه جوون جهان سوم

 

جز اينه که صبح زود و تا غروبها کار کنه

 

شب تا صبح با کانال اروپا حال کنه

 

نگو نديدي جديدي زندگي همينه بازم

 

هميشه زور و مرگ و فقر توي کمينه واست

 

توي جوونيهاش عکس پيريش رو ميزنه به قاب

 

توي جامعه هم روي صورتش ميزاره نقاب

 

همون دختري که ميخواد باز با من باشه

 

با يه خرج کوچيک ميتونه پاک دامن باشه

 

درد و دلهاي من روي کاغذ باز پلاسه هر دم

 

زندگي همينه حرفمو خلاصه کردم

 

ديدي همه روزا يک رنگه تمومش

 

خوبيش اينه که با تو دلسنگه زمونه

 

سختياش واسه اينه تو از نژادت کم بزاري

 

زود ميميري کافيه چشماتو هم بزاري

 

دوست نداري با کسي تو رو مقايسه ات کنن

 

بميري ميفهمن نميشه معاخذه ات کنن

 

نميشه واسه تغيير تو دستايي حاضر

 

آره واسه ما مرده حياط همسايه خاکه

 

يه روزي عشقت ميره از پيشت تو خودکشي ميکني

 

سر يه ماه واسه يه عشق ديگه ميکني تلاش

 

قانون اينه زنده باد و شب نشده مرده باد

 

جاي زندگيه اين زنده ها به ياد مرده ها

 

توي سختي ها همين بسه که کنارت يه دوسته

 

زندگي يه سيبه بايد گاز بزني با پوستش

 

بذار حرفهام يه جا جمع شن که باز

 

گوشه اي و ميکني منو چپ چپ نگاه

 

ميدوني در آسمون به روت بسته نبود؟

 

زندگيه منم رنگي بود زيره سقف کبود

 

ولي انگار بايد آينده ها رو پيش بيني کنيم

 

تا بتونيم تيره بختي ها رو پيش گيري کنيم

 

مثل مادر که هميشه فکر پس اندازه

 

زندگي پاسپورته که پره دست اندازه

 

زندگي عقده ايه ميکنه تلافي يه روز

 

حالا بگو از وقتي که بچه ي تلاقي چه جور

 

اولا گير نميدن ميگي خوبه بد نيست و

 

ولي پاست ميدن عين توپ بدمينتون

 

زندگي يه اسبه که ميره به تاخت آره

 

درست مثل بازي که برد و باخت داره

 

تو ميبازي يکي بايد اشکات رو پاک کنه

 

زندگي ادامه داره تا تو رو خاک کنه

 

زندگي يعني خفه شو ابوالفضل تو پسر بد

 

ديگه حرفهام تموم حالا نقطه سر خط 

 

+ تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0 قبل از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

آدمها چقدر بد اند قلم برو جلو بنویس

 

تا چشمهای تو هم مثل چشمهای من بشه خیس

 

خاکستر این جهنم تا موهای منو سفید نکنه

 

اینجا میمونم به فرشته ها بگین اینو

 

یکی هنوزم زنده مونده تا که بخونه

 

بگید داد بزنید تا که خدا هم بدونه

 

من اینجا دنبال زندگی میگردم فقط همین

 

ولی تو بودی که زخمهای دلمو خط زدی

 

خدا میدونی چرا من شدم بیمار روانی؟

 

چون روح سفید دادی و بیدار سیاهی

 

خیلی بیشتر از این چیزی که دارم و میبازم

 

زندگی آینده ام رو مینالم و میسازم

 

قدرت قدم برداشتن به سمت تو ندارم

 

خدا میخوام ببینمت چرا حقش رو ندارم؟

 

اینجا همه دارن میمیرن تو خزون زندگی

 

خدا میخوام بهم بگی دیگه تمومه تشنگی

 

چرا وقتی چشمام رو روی هم میزارم نمیتونم

 

یه لحظه آروم بمونم و اینو نمیدونم

 

که باید دوباره کابوس اینجا رو ببینم

 

واسه همینه میخوام دست خدا رو بگیرم

 

آخه هر چی دشمن بیشتر داشته باشم بیدارتر

 

نسبت به زندگی میشم که منو بیمار کرد

 

مگه میشه دو رنگیها رو ندید و عشقی که

 

تو وجود همه است نباشه پلید و مشکی

 

عقاید من عواطف خشن و دوستانه است

 

حقایق منو حتی دشمنام گوش دادن

 

خدا فقط تو یکی موندی که جوابی ندادی

 

نکنه میخوای بگی که هوامو نداری

 

اتفاقا" اینا رو میدونم که اینا رو میگم

 

آره توقع ام از تو زیاده میدونم

 

که جهنم دنیا رو با آدمهای بدش

 

واسه همیشه بیا و تبدیل کن به بهشت

 

فراری ام همیشه از سایه های شب

 

تو میتونی ببینی از رد پای من

 

+ تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 1 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

بگو ابوالفضل چرا پس رفت کردي؟

 

نميتونم ديگه نميتونم

 

بگو ابوالفضل چرا تنهات گذاشتن؟

 

نميدونم بابا نميدونم

 

بگو ابوالفضل چرا همه از تو شاکي اند؟

 

چه ميدونم بابا چه ميدونم

 

ديگه خستم من از جواب دادن

 

سوال نپرس من نميدونم نميدونم

 

بيا خلاصم کن خدا منو از غم

 

دارم امشب باز من سر درد

 

من عصبي ام همه چي رو توي خونه ميشکنم

 

من حرفاي پشت سرم رو توي گوشم ميشنوم

 

همه منو توي خيابون ميکننم بد نگاه

 

بعضي هاشون ميگن برو به بيابون سر بذار

 

اونا ميگن که من عملي ام

 

اونا چرا ميخوان بشم عصبي تر؟

 

بابا معتاد نيستم من افسرده ام

 

با حرفاتون شدم من از سگ بدتر

 

ديگه مريضم کردين و هر چند وقت

 

پيش روان پزشکم از دست رفتم

 

ديگه خستم من ديگه نميتونم

 

روي پام وايسم پس بگو چيکار کنم

 

چونکه خواهر من نفهمه هستم آخر خط خاک بر سر من

 

چرا قدرت گفتن رو من ديگه ندارم

 

مرگ صدام ديگه نزديکه برا من

 

خواهر من باز داد سر من زد

 

گفت دادا واسه من باز قصه بگو

 

ولي من نميتونم بگم ديگه قصه به زور

 

ديگه اعصاب ندارم من اصلا

 

درجه تب من رسيده به هفتصد

 

پس احيانا چند ماه قبل بايد اون همه قرص رو ميخوردم

 

آره بايد خودمو ميکشتم اون وقت مجبور نبودم با آرام بخش

 

من آروم شم و بعد وادارشم

 

با يه چاقو دستمو خط بندازم

 

ديوونه شم بعد پوستمو بشکافم

 

تا خواهر کوچولوم جيغ بزنه

 

منم موهام رو هي چنگ بندازم

 

جلو غريبه ها من هميشه لبخند زدم

 

ببين اون آدم رواني و شبگرد منم

 

اگه دستمو تو ميدوني دست بند زدن

 

ببين انگار قسمته از دست نرم

 

اونا ميگن توي کار چرا پس رفت کردم

 

بابا ولم کنيد خستم از غم

 

هر روز مشکل جديد دارم

 

منو درکم کن ولي هر چند خوب

 

تو فکرم نيستي امشب هيچکي پيشم نيست

 

تا ببينه که چشمام ميشن خيس

 

آرامش توي زندگيم هيچ وقت نيست

 

بابا طاقت ندارم بيش از اين

 

من سنگيني دنيا رو نگه دارم روي دوشم

 

ولي بايد يه مرد باشم آره پسر بايد فقط يه مرد باشم

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

کنار جوب رو نگاه يکي نشسته توي خوابه خماره

 

ابول هم با نوشته هاش به فکر چاپ رمانه

 

پس يادتون باشه که فقط من گذاشتم پا رو پدال

 

حالا حالا ها هم تموم نميشه آذوقه هام

 

تو معتاد ابول شدي پس همچنان آلوده باش

 

بگو ابول بازم با کلماتت واسم دارو بساز

 

بريم سر اصل مطلب چون فرقي نداره بشه چند چند

 

بين بازيه من و رقبا سر فتح پرچم

 

من بو نامردي رو حس کردم از عطر تن طرف

 

چون دوستام حتي بهم زدن خنجه سر ضرر

 

الان وقته زنگ خطره واسه دشمناي بينا

 

کاري ميکنم که بشي جز اسراي بي نام

 

اون وقت قطره قطره آب يخ ميچکه رو سرتون

 

تا جايي که بگي نعش من ميرسه به قبرستون؟

 

بيزينسه پسر چيزي که تو فکر منه

 

تشنه تره ابول از روزاي قبلش عين همه

 

پي به روش شعرم بردم پس حق منه مايه

 

چون وقتي تو ول ميکردي ابول رفته سر کارش و

 

تو توي خسته خلاص شدي از خراشهاي خفيف و

 

خيلي راحت امضا ميکني تو قرارداد ضعيف

 

خيلي ها واسه معافي ندارن باباي شهيد و

 

ميگن اگه اينطوره ما همه خواهان جنگيم

 

من هر طور بگم به تو باز حال ميده

 

نپرسين سوال رو که چطور باحال ميشه

 

چون اينا راز و رمز کار تو شعره

 

شعر رو ول بشين پاي کارتون بچه

 

بهم ميگن حيوونم شبيه آدم

 

هر صفتي فکر ميکني زشته دارم

 

همه لاتها ميدونن که توي خلاف پدرشون منم

 

از بازي بيرون ميرن اگه من اجازه ندم

 

پس چاقو نگير دستت خطر داره حسن

 

چون ميگن ابول با هيچکي نداره غرض

 

هميشه خشاب خودکارم رو کشيدم و

 

منتظرم توي جنگل گرگها رو ببينم

 

من اول صفحه ام و اين حرفها رو صد دفعه زدم

 

که همه دشمنام زيره لگدهام عربده زدن

 

اين حرف ها رو ما ميگيم چون از همه آواره تريم

 

پس منتظر بمون واسه شنيدن داستان بعدي

 

+ تاريخ یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

داريم وارد ميشيم ما به سال جديد خوب

 

پس حرفهايي هست واسه اين حال عجيب و

 

تو هر جاي دنيايي و صدام و ميشنوي و

 

خون ايراني توي رگهاته و بدون پيش از اين

 

دمدمهاي عيد که ميشد همين طور

 

مردمهاي شهر هم از خود چه بي خود

 

ميشدن و تو خيابونا چه پره گل بود

 

حالا افتاده يه گوشه قفس خاليه بلبل

 

ولي من هنوز زنده ام تو هنوز زنده اي

 

ما بايد بپريم از رو روزاي زندگي

 

اين ادامه پيدا ميکنه تا اکسيژن باشه

 

هفت سين و بچين تو تا عمري به کارت افتخار کني و

 

فرهنگت رو زنده نگه داري اينه ارزنده خوب

 

خدا رو شکر هنوزم پس عيد مياد و ميره

 

بايد آماده باشم واسه يه سال ديگه

 

هر جاي دنيايي سرافراز باش

 

عقربه برگشته از اول باز

 

توي فکر يه روياي جديد

 

هيجان روزا رو به روت جايي نري

 

 

+ تاريخ دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 11 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |