تبليغاتX
۩۞۩.*•. سکوت پر فرياد .•*.۩۞۩

هییییس !

 

بذار مهمونت کنم من تو رو يه جمله

 

ديدي که دلت ميگيره توي غروب جمعه

 

وقتي که ميشينم به مرور عمرم

 

ميبينم که فانوس من مثل غروب جمعست و

 

بن بست و ميبينم که رو به رومه

 

طوري که آدم از ادامه دادن توبه کنه

 

زخم من نميتونه بشه پانسمان

 

از تو خوردم اينم از شانس ما

 

يکي داره ميگه که خودتو نباز مرد

 

برو ديگه بالاي طبقه ي دوازده

 

خودتو بکش و راحت کن

 

کار تو درسته و ديگه بايد مرد

 

اما حسي ميگه به اين حرفا غلبه کن

 

بجاش تمام شعر و پر از کلمه کن

 

آره من با درد خراشيده شدم

 

و در عوض محکم و تراشيده شدم

 

اين که چيزي نيست من ديدم از اين بدترهاش

 

پله هاي طرقيه واسم هر خراش

 

تو ميدوني که مشکل تمومي نداره

 

نميشه رو سرت افقي و عمودي نباره

 

تو دو راهيه زندگي که راست و چپه

 

برو به راست اسم خدا باز رو لبت

 

هر اشتباهي واسه من و تو يه تجربه درسه

 

اون خدا نمي رسونه باره کج رو به منزل

 

پس واسه کسب تجربه از صميم قلب

 

مثل درخت پر از ميوه بشيم خميده تر
 
 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

بهم بگو چرا صدات مداده تو دست منو

 

مرتب ميبره جلو ميگه از پيشه من نرو

 

نکنه درک تن و مرگ من و يکي نميکني

 

چرا دل شب و تو حکم باخت من نميکني

 

من و تو خواب و بيدار مست و هوشيار هميشه باهميم

 

چرا ازم بيزار شدي اين بار با دل آهني    

 

من ميخوام که باز ببارم

 

توي باخت شب تارم

 

تو بيا که بده حالم

 

تا رو دستت دست بذارم

 

بشم مست تنه يارم

 

بگم خستگي ندارم

 

حالا تسليم اشعارم

 

از قصد روزا ميخوابم

 

از تو رويايي ميبينم

 

روي تصويري ميشينم

 

اما تو رو نميبينم

 

تو رو داشتم ولي باز تو انتظارم

 

غيره يارم کي رو دارم

 

کنه شادم تو نيازم

 

که بي ماتم من بسازم

 

دل متروک و ببازم

 

بيا نازم فقط با من

 

که با حالم سايه دارم

 

حالا نيستش کو دلدارم

 

بي تو لالم فقط از حس

 

از اطرافم کسي نيستش

 

بي تو ماتم گرفت شونم

 

خراب شده ديگه خونم

 

سر بذار تو روي شونم

 

تا بخونم بازم با تو

 

من ندارم ديگه حرفي

 

فقط بي تو نه به صحفي

 

عشق و متني نه من شرطي

 

که ديگه منو نسپاري تو به سردي

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

من امشب فکر مي کنم که ديگه ميميرم

 

 

واسه اينکه تورو من از دست دادم

 

 

اين چشماي من ميباره هر وقت يادم

 

 

مي ياد اون شبها که بوديم هر شب باهم

 

 

قلب منو راحت کردي سرقت بازم

 

 

خاطراتو ورق بزن امشب بامن

 

 

گل نازم گل نازي،اين زندگيم شده بازي

 

 

رفتي تا ابد به خواب و نامت مونده يادگاري

 

 

صداي فرياد ما تو شباي ما ميشکونه سکوت شبو

 

 

هر وقت ناراحتم بودم مي بوسيدي روي منو

 

 

يادت مياد چه شبهايي قدم زديم باهم

 

 

يادت مياد چه شبهايي مي خنديديم با هم

 

 

يادت مياد چه شبهايي که تو قهر مي کردي تا من

 

 

با شاخه گل بيام پيشت بگم بمون با من

 

 

ولي يادم نبود آدم هاهم يه روز مي ميرن و

 

 

بايد امشب به سوگ تو بشينم و

 

 

تصوير چهره ماهت رونگاهم مونده ثابت

 

 

بيا با تصويرت اينو صدام کن از پشت قابت

 

 

اما وقتي رفتي تازه فهميدم

 

 

بي تو نمي تونم باشم من مي ترسيدم

 

 

تو خيالم مي بينم کنارت نشستم

 

 

دارم مي گم عزيزم عاشقت هستم

 

 

ولي تو بهم ميگي غمگين و خستم

 

 

چون تو خيالت فقط من با تو هستم

 

 

حالا که رفتي فهميدم دوست داشتم من

 

 

کاش دم رفتنت رو صورتت بوسه مي کاشتم

 

 

تب دستات رو تنم مونده يادگاري

 

 

تو به من قول داده بودي تنهام نمي زاري

 

 

توي خواب من هميشه با مني

 

 

وقتي بيدارم ميشم يه آدم آهني

 

 

عکست رو ديوار اطاق حرف مي زد

 

 

چشمات به من مي گفت بيا نزديکم

 

 

بازم حس کردم دوباره کنارمي

 

 

از اين مي ترسيدم يه وقت پيش خدا نري

 

 

ولي رفتي و ديگه واسم نمونده چاره

 

 

جز اينکه بمونم با اين قلب پاره

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

بذار بارون بباره باز روي گونه هام جا بذاره

 

تو بذاربازم دلو که اين دلم بگه باز دوباره

 

بهوونه همونه هنوزم روونه اشکام

 

تمومه روزاي خوبم که رفته از ياد

 

پره درده حرفام آره سرده دستام

 

از روزي که رفت چشمامم منع شد از خواب

 

يه صدايي توي گوشم ميگه بسه هر بار

 

تو عاشق شدي قلبت بود رفتش بر باد

 

ولي اصل حرفام اينه بعضي وقتا

 

که بعضي دردا توي برخي شبها

 

ميمونه تو دل و فقط هم ردي از خواب

 

تو ذهنمه تو ميگي بسه حرفات

 

تکراريه و من ميگم گوش کن صد بار

 

 

به تو گفتم زندگي سخته اما

 

اين پيچ و خما ميگذره بعد فرياد

 

تو ميگي ميخوام برم ميگم صبر کن هر بار

 

دلم ميگيره از اين روزاي باروني اما

 

تو نيستي و هنوزم اينجا بي تو تنهام

 

من هر بار دستاتو گرفتم از حال 

 

رفتي و گفتي همش دروغه حرفات

 

چرا هنوزم از يادم نرفتي و خوب به هر حال

 

ميگفتي دوستت دارم همين بود حرفات

 

من هنوزم منتظر اون روزها و شبهام

 

ولي تو کجايي که ببيني تمومه فصلام

 

ديگه پاييز شده و من از غم لبريز

 

ميدوني تو حرفامو فقط برگرد همين

 

ببين قلبم داره وايمسته بس نيست

 

هر چي گذشت و ميخوام بگم به يادت عزيزم

 

ميگم من ترسيدم از غم دوريت تر ميشم

 

هر کي هر چي گفت بهش حق ميدم

 

ببين حرفاي دل من که خيليه بدون

 

پس تو حرفاي دلتو در گوشم بگو

 

چرا همه چيزاي زندگي آشفته است

 

چرا غم ديروز و پريروز پاک شد رفت

 

من هنوزم درگيرم با اين کار دختر

 

که بشه رفت تو بهشت و اين واسم بس 
     

+ تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

نميدونم چرا اين روزا نميگذره

 

واسه تو هم شده که هر وقت بيشتره

 

مشکلات دنيا ريخته کلت

 

تو راه ميخواي ولي بن بسته حتما

 

ميشنوي صبر کن ميگذره ولي چند

 

بيشتره صحبت من با خود تو

 

چته هي پاشو وقت از دستمون رفت

 

من خستم بس که از دستت خوندم

 

اينو ميگمو ميرمو فقط ديدمو ميگم

 

اينم ميدونم که اونا بي من اينو ميگن

 

پس نگو راه چاره چيه يه تکوني بده

 

ديگه وقتشه که يادتو نرسوني بهش

 

همه حرفام درست ولي هر چي گفتم

 

پس حرف حق بود و هر کي گفت نه

 

معلومه اوضاش خوبه و جاش گرمه

 

تف به همه ي روزاي بد هفته

 

چند وقتي هست که روزا بد ميگذره

 

فقط درد من نيست گوشها کم ميشنوه

 

شايد هم بدي همه روزاي هفته

 

مال کار من و تو و سالي که رفته پي عشق و حال هه

 

ببين پسر روزاي بد موند و در عين حالش

 

بشه پس رفت کرد به جا پيشرفتم

 

روزات هم بد ميشن که نشه پيشرفت کرد

 

چونکه آب راکد ديگه ته خطه

 

خواستم ادامه بدم يکي ميگه بسه

 

تو نميدوني وقتي زمونه تمومه جوونيت رو به باد ميدي و

 

ميري و ميگي اين هموني شد که فکر ميکردم

 

همه رفتن تازه اول داستانه ابله بسه برگرد که اوضاع خطريه

 

دمه پرتگاهه زندگيت و روزها سپريه

 

صبر کن بذار بگذريم از فصل دردا با اشکها

 

محلتي نيست واسه پند و اندرز

 

ببين انگار خورشيد هم رفته اما روح هست هنوز

 

از برگها پيداست که پاييز حرف داره واسه درد من باز

 

که چي بودم که چي شدم فردا ميرم کجا

 

من کي بودم من کي شدم منو ببخش خدا  

 

من در عجبم از کار کاينات

 

مفعول و فاعلات و فاعلا

 

ديگه چي ميخوام مگه از اين بهتر

 

چرا بايد محو کنم قصمو از سر

 

چي بگم من وقتي به اين خوبي خيام

 

گفته که بي خيال گذران ايام

 

از نگام بفهم که ندا ميدن که تو 18 سال من چها ديدم

 

اومدن و رفتند کم نه زياد بودن

 

من يکي فرق دارم اينو چشام ميگن

 

تو مياي جلو من که کاري ندارم به کارت

 

ميگي و ميري اين سوال و تازه

 

که قسمت اصلي حرف من چيه

 

به من بگو مشکل اصليت در چيه

 

احساست يهو زد به کلم

 

بيا نزديکتر تا بگم اصل مطلب  
 

+ تاريخ چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 9 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

بغض تو گلومه ديگه محکوم به اشکم

 

تو رو رنجوندم از خود ببين با خود چه کردم

 

دل غمگينم اين بار داره واست ميباره

 

يه نظر سو به ما کن ديگه طاقت نداره

 

بيا پيشم عزيزم بيا برگرد به خونه

 

چشمهاي خيسم منو کرده ديوونه

 

ازم رو برنگردون ببين غمگينم از عشق

 

ببين داره ميباره اشک سنگينم از چشم

 

من بي تو هيچم نرو تنها ميمونم

 

چشمام توي چشمات بودن

 

لبهام رو به لبهات خوندن

 

دوستت دارم از صميم قلبم

 

تو هم ميبردي يهو دلو از من

 

يادته با همديگه قدم ميزديم

 

زير بارون حرفهاي قشنگ ميزديم

 

حرفامون هيچوقت تکراري نمي شدن

 

قلبمون انگار يهو يکي شدن

 

علاقه ها شديد شد روز به روز به هم

 

ديگه شده بوديم دوست خوب هم

 

من تو دل تو جا شده بودم

 

تو هم رفته بودي تو گوشت و پوست من

 

هميشه و همه جا کنار هم بوديم

 

تو غم و شاديهامون هم به ياد هم بوديم

 

چه شبهايي که تو چشم به راه من بودي

 

خواستم زره اي از من باشي

 

اما يهو عشقمون از هم پاشيد

 

از هوس بازي کاشکي سير شي

 

پاي من نخواستي وايسي پير شي

 

گفتي ميخوام آزاد باشم و پرواز کنم

 

گفتم بذار دستاي گرمتو ناز کنم

 

آخه روز با تو آفتابيه

 

شب کنار تو مهتابيه

 

مثل تو پيدا نميشه تا صد سال ديگه

 

من فرياد زدم سرت صد بار ديگه

 

که با همه بديهات دوستت دارم

 

با همه دو رنگيهات دوستت دارم

 

ميخوام مثل قديما من فقط دوستت باشم

 

زير بارون خيس شيم و بگم دوستت دارم

 

آخه من بي تو ديگه معني ندارم

 

با يه آدم مرده ديگه هيچ فرقي ندارم

 

من .............................................................ه
  

+ تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |