تبليغاتX
۩۞۩.*•. سکوت پر فرياد .•*.۩۞۩

هییییس !

 

هميشه بود عشق قرباني تنهايي توي دنيايي که غم داري همش دنبال همتايي

سنگهاي ريزي که با وزش باد حرکت ميکنند و غلت ميخورن تو مسير و راش

اون بود از اول مسير تنهاي تنها مثل يه درخت وسط کوير

مست نسيمي که ميگفت درد از تنهايي نيست

اسيري چه فرقي داره با آزادي اين سنگهاي ريز

فردايي نيست اگه خودشو نکشه بيرون

توي سرماي سرد فقط هستش بي جون

سخته زنده بموني با يه بدن ضعيف

مثل يه زندوني که گذاشتنش بغل مريض

انتظار از زندگي داشتن چيزهاي نداشته

واسه ما هم کاشتن و کسي چيزي نذاشته

سارق هاي خودخواه زياد بود توي خيابون

همينه ريخته شده زياد خون

من و تو هميشه تنها بوديم

زمين خورديم چونکه اون ور ترازوييم

وقتي باباش زندانه مادرش حوصله بچه نداره

هر روز تو کوچه منتظره شب شه

خودشو قايم ميکنه کسي مسخرش نکنه

خونه هم که بره باز کتک حتما ميخوره

هر روز از دور بچه هاي ديگر و نگاه ميکرد

يکي ميومد رو چهره ي غمگينش نقاب ميزد

از خوشحالي ميخواست پرواز کنه

بابا آزاد شده ولي آلوده ي مواد شده

حرکت ما مثل تصادفه با حرکتت يکي ديگه هم ميکشي بعد با خودت

باباش از خماري اينقدر ميزدش تا خسته بشه

دار و ندارش رو ميفروخت نعشه بشه

يه کم بکشه و هر چي درده خفه بشه

بسته بشه لب که تشنه ي درد و دله

دست رو دلش نذار اندازه  دريا پره

مثل حملات وقتي خيلي تنها شده

خونه رو فروخت ولي بايد قرضا رو بده

زندگي واسش چي ميشد اگه بابا از حالا بره

بايد برن خونه فاميل زندگي کنن

هر روز جلو غاميل ميمردن و زنده ميشدن

باباش از خماري به سرش ميزنه

بره انگشتر داداشش رو بفروشه بجاي اينکه رگشو بزنه

بعد چند وقت همشون ترسيده بودن

جريان دزدي رو کل فاميل فهميده بودن

حالا پليس دنبالشه زنش به پاشون افتاده

دنياي اون مثل يه مردابه که توش فقط اين داداشش رو داره

اونم از اين خوشحاله که اين يه بهونست

بندازش بيرون از خونه با چشماي پر اشک از خونه افتادن بيرون

همشون بغض کرده بودن از صبح تا شب

صداي هيچ کدومشون در نمياد

ميدونست اگه اشک بياد هيچ وقت بند نمياد

پس بايد جلوي خودشو بگيره بشينه

دندوناشو به هم فشار بده و از درد بميره

ولي نه نميشه همين جوري آروم نشست

ميزنه زيره گريه چون ديگه لب مرز رسيده سخت

خانوم بزرگ شده با هزار تا عقده

مامان زندان زنان و بابا مرده

همه اينا حالا پشتشه و نميزاره حرکت بکنه

فقط ميتونه حسرت بخوره ازبس که پره پول دوره آدمهاي کثيف

ديگه نميتونست اعتماد بکنه به کسي

شده يه زنداني ولي از ترس سرماي بيرون ميمونه تو اين قفس

ميگن هر کي هست مسئول عمل خودشه

که اين عمل توء ولي اين عمل تو يه عکس العمل رو عمل سرنوشته

که ميشه باعث حرکت تو حرکت من و تو هم وصل به همه

زندگيه ما يه زندگي خط کشي شده

که سرنوشت تو رو بايد يکي ديگه خط کشي کنه

خط کشي شده و نيست دست خودت

کجا ميري چون يه زنجير وصله به توء

که ميزاره ببيني امااجازه نداري دست بزني

اينجا زندگي رو بايد بخريم ما

وصليم به راه و مسير ما ميشه طبيب ما و مايه شده وسيله کار

کسي به ما چيزي نداد از روز اول

تنها اميدش مادرش و با دست بند

خودش تو خيابونه و آواره شده و ده ميليون ميخواد تا بتونه آزادش کنه

زندگي واسش بدون اون معنايي نداره

فقط بايد تلاش کنه اگه در وازه براش

ديگه چيزي نداشت که از دست بده

به بنز جلوشه و اين فرصت نبايد از دست بره

ميره شيشه رو بشکونه اما ياد مادرش ميفته تو زندونه

اگه اينو بفروشه به کجا ميرسه

پاشو ميزاره رو گاز گر چه بي حسه

پدال و فشار وقتي صداي آژير مياد ميده

ميبينه عقبش پليس با ماشين ويراژ ميده

وقتي بر ميگردونه روشو ميبينه يه زن وسط خيابونه و........

اون وقت توي خيابون داريم ميرونيم که اگه خودت درست بروني امکان داره يکي ديگه بهت بزنه اما معنيش اين نيست که بايد فرمون رو ول کني پس فرمون رو سفت بگير و برو جلو اين خيابون توء آره
 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

بيا گل نازم سرو نازم برگرد پيشم

 

آخه با وجود تو فقط من سرگرم ميشم

 

تو رو زماني که داشتم نياز بهت

 

تو رفتي و واسم نسوخت زياد دلت

 

 گفتي بايد برم خوب مرامم اينه

 

با اينکه ميدونستي تو دوريت عذابم ميده

 

گفتم آره برو تو واسم ثابت عشقه

 

من احساسيم اما تو عاشق عشقه

 

 نگو من بد بودم منو از ياد نبر

 

بذار خودم به همه بگم تو فرياد نزن

 

بايد فراموشت کنم اينو خوب ميدونم

 

اين شعرهم ماله تو که خوب ميخونم

 

خوب ميدونم که تو اون آدم سابق نيستي

 

من تو رو خيلي ميخوام و تو صادق نيستي

 

آره حرف بزن تو که آدمي ساکت نيستي

 

ده بگو بگو تو آدم سابق نيستي

+ تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |

 

ميخوام حرفامو يکي درک کنه

 

مگه ترک شده از ذهنتم که من شعر بگم

 

تو از دين من سو استفاده کني تو از قيد من

 

همينه که تا شماها رو ميبينم غيب ميشم

 

من شعرهام معنيش سنگينه

 

هر کي که شنيده نفهميده حرف من چيه

 

پس عکس من و تو چرا وقت تفريح من ميگيري و

 

ميگي آرمين شاخه ترجيحا

 

نگيري بهتره تو وقتي تشخيصم

 

ندادي که هويت و حرفا من چيم

 

بفهم که هفت روز هفته درگيرم

 

ولي شما به خاطر اسمم نزديکم

 

هستين تا وقتي که فعلا من اينم

 

از من بکشين بيرون چون زندگي دارم

 

بدون اگه حرفامو درک کني خوشحالم

 

نميخوام اصلا کنارتون باشم

 

من خستم از همتون هم بيزارم

 

اينو کتبا مينويسم و شايد

 

ديگه ديدن شماها نباشه عادت


 

+ تاريخ پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده ابوالفضل |