تبليغاتX
۩۞۩.*•. سکوت پر فرياد .•*.۩۞۩


۩۞۩.*•. سکوت پر فرياد .•*.۩۞۩

هییییس !

يه روز سر قرار بوديم ديدم دستت گرمه

هميشه دستت سرد بود يعني کي گرمش کرده

ميدوني چرا سخت بود وقتي که من قيافت رو ديدم؟

چون من ته چهرت ديدم خيانت رو بي رحم

ديدم رد دست کسي ديگه است روي تن تو

چشات ميگفت فکر بقيه است توي سر تو

من فکر ميکردم يه فرق بين تو با بقيه هست

ديدم که تو هم سردي نداري با بقيه فرق

خدا بگو آخه چرا من بايد يه جوري بشم

بذار اگه حرفم رو توي چشم نميخوني بگم

اصلا" باور اين جدايي نميره تو کتم

از اون لحظه که تو رفتي فقط يه چيزه تو سرم

که من الان تنها و تو نيستي پيشم

منم جز تو توي فکر هيشششششششکي نيستم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12 بعد از ظهر شعر نویس ابوالفضل| |

نفرين به اين دل ديونه

هر چي که مي کشم از اونه

هر چي مي خوام هيچي نگم انگار نميشه

بسته به دنبالم نيا ول کن نميشه

داري ديونم مي کني اي دل خسته

چي کار به کار من داري اي بابا بسته

بي خيال تو شدم ازت گذشتم

ول کن ديگه حال ندارم آره شکستم

نفرين که دستي دستي غرورمو شکستي

با يه نگاه ساده عين بلور شکستي

فکر نمي کردم که مي خواي به اين زودي ببازي

با خنده هاي سر سريش به اين زودي بسازي

هر چي کشيدم از تو بود اما ديگه تموم شد

ما که ازت گذشتيم عمرم فقط حروم شد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0 قبل از ظهر شعر نویس ابوالفضل| |

اگه قراره فردا من فرتي بميرم
بايد خنگ باشم دنيا رو جدي بگيرم
دنيا منه ديوونه رو آورد تو اين ديوونه خونه
هر کي هم ديدم مثل خودم ديوونه بوده
امروز هم خيلي فرق داره با فردام
زندگيم فيلم شده خودم کارگردان
بهم بگو بين اين همه آدم
چيه زندگيت کمه واقعا"؟
به ابرا داد زدم!
رعد و برق زد و گفتند با منند
بيرون سرد ولي از تو داغ ترم
شب بيدار لالايي تو روز ..........

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر شعر نویس ابوالفضل| |

دفتر نقاشي بچگي هام نداره نقشي
جز ابر و بارون و طوفان و آدمهاي وحشي
جرم من چيه چونکه خيلي صريحه حرفم؟
دوست دارين مجازاتم کنين از طريق مرگم؟
خدا بدون تو شاهدي و منم شاعرم
مخلوقاتت تو اين دنيا پي حفظ ظاهراند
جناب سروان جرمم چيه که نداره امکان
پشتم گرم باشه به جايي جز ميله زندان
تحت تاثيري با ارائه ي مرگبار حرفم
تو هم مثل من جنازه ي در حال حرکت
بذار رک بگم تو دنيامون دو چيز هست
يکي خداونده و يکي هم حيووناي پست
ديگه بسه نميخوام بحث رو مذهبي کنم
از يه قلم و کاغذ و يه مشت مثنوي دورم
حرفي دارم به خاطرش راه دلم بسته شده
قلب کسي نميزنه واست غير از قلب خودت
مردم اينجا وحشي تر اند از زمان فرعون
پس خوش اومدي يه نيويورک جهان سوم
 
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2 قبل از ظهر شعر نویس ابوالفضل| |


Design By : Night Skin